سرذتر از دستان باد

 
سر کار که هستم به شعر فکر می کنم
توی خواب به شعر فکر می کنم
توی ماشین به شعر فکر می کنم
و همه چیز شعر می شود
و من از زمان کنده می شود
تا در فراسوی خوابها و افسوس زمان از دست رفته
تبدیل به حسرتی شود سردتر از دستان باد

/ 7 نظر / 15 بازدید
حسن ملایی

با درود بر شما ! امیدوارم این شروع یک شعر طولانی بوده باشد و با این شروع خوب سفری ادیسه وار به سرزمین رویاهای بی بدیل ساعر داشته باشیم . باز هم به سراغ وبلاگ خوب شما خواهم آمد .

سمیه طوسی

سلام اقای رحیمی اثر ارزشمندتان را خواندم .شعری کنده از زمان و آکنده از حس گم شدن در کلمات است که پایان آن بیشتر بعدی فلسفی بخود می گیرد . بروزم و نظرات ارزشمندتان را ارج می نهم . با احترام

نسیم

درود بر شما آقای رحیمی عزیز با علاقه می خوانم اشعار شما را و چقدر روان و دلنشین اند ممنونم به آزیتا جان سلام برسانید[گل]

صدیقه حسینی

دوست عزیز سلام!خسته نباشید غزلگیجه به روز است با: یادداشتی درباره ی ذهن و زبان پلک های قفل شده ی آزاده بشارتی و چند لینک که هر کدام به یک شعر تازه می رسند! منتظر حضورتان هستم با احترام: صدیقه حسینی

محمد علی سپهر افغان

دعوتید با شک به شک تشریف بیاورید خوشحال می شوم دوستدارتان سپهر راه به روایت عاشق نابینا

ناهید

من بزرگ نشدم تنها تقویم ها ورق خوردند و چله هایی از زمستان مرا رسانده اند به چهل کبوتر نا راه بلد