کابوس بيداری



بيا
لحظه‌ها را دورِ اين صَحيفه يک‌جوری امضا‌کن ديگر.
نوشتن‌‌و‌انتظار و‌چرخيدنِ عَقربه‌ها گِردِ ويرانه‌های من.
باورکن چيزيم نيست،
فقط دارم کمی می‌ميرم.
حالا تو تشريح کن مرا
اگر نمی‌خواهی تشييع کن مرا
من از سکوت زاده شدم
و از تنهايیِ لحظه‌ها
و لحظه‌های تنها گذشتم
تا خودم را در تو گُم کنم.
دريچه‌های سياه،‌نقطه،‌خط،‌دايره
تکرار می‌شودـ
درها‌و‌ديوارها و صندلی‌ها
به آمدنت چشم دوخته‌اند
از صدا عُبور کن
و در آن سوی زخم، از پُشتِ قرمزهای سوخته پيداکن مرا.‌
يک نفر هر شب در رؤياهای من
خود را دار می‌زند
در پشت گام‌های باران
بر صفحه سفيد باد.

/ 8 نظر / 13 بازدید
asemane


من از سکوت زاده شدم 
و از تنهايیِ لحظه‌ها..............................به آمدنت چشم دوخته‌اند 
از صدا عُبور کن

H.Kianoush کیانوش

سهراب عزیز ! از شعر خوب و عکس خوش رنگ و شاد برایت تابستان دلپذیری آروز دارم !

Bejan Baran

سهراب جان ایمیل و کامنت برایت زدم. قالب جدید شسته رفته است. چرخش دیدگاه و زوم zoom در این شعر بسیار موفق ند:<
درها ‌و‌ ديوارها و صندلی‌ها /به آمدنت چشم دوخته‌اند>. روح ماکبر macabre و شهوت زندگی این شعر را عمیقانه تراژیک کرده:<
يک نفر هر شب در رؤياهای من/خود را دار می‌زند>. لحظه های رفته و قطرات باران ریخته عالی ند- یاد نوکترن شوپن افتادم . شاد زی به روزم با- درنا- تصوير وقار تنهايی.

maryam raeesdana

با عرض معذرت بابت حروف آخر. کد عکس را اشتباهن وارد کردم .

Kami she.r-khan Kami Shaer

کار شعر اگر ديدن ابژکتيو و بی‌قضاوتِ شی و منظر و «فنومن» باشد طنزکردنِ مرگ هم در همين چارچوب در شعرتو اتفاق افتاده. تنها ايراد مهمی که در اين قرايت به ذهن ميآيد: گاهبجای به خدمت گرفتن طنز؛ طنزسوارِ شعر می‌شود. مشکل‌ترين قسمت کار هم اين که: طنز گاه زيادی به رخ کشيده ميشود در صورتيکه ضرورتی به اين کار -در این شعر-نيست مثل استفاده از«ديگر» در «امضا کن ديگر» يا «اگر ميخواهي» که به نظر »زورکی» وارد شعر شده اند. جز اين جزييات؛ شعرت نگاه های حسودی را که به گمانشان حسد مانعِ کار و خلاقيت شاعران میشود حسودتر خواهد کرد که ای کاش بجای آن به تشویق شعر می‌نشستند نه به رقابت شان با مولفان. سهراب! تو بهتر از اينها هم می‌توانی بنويسی مثل سطرهای درخشانی که توانستند از سدِ آن «ديگر»ها تا چشم خواننده برسند. موفق باشی تا روزی که - بي تعارف- بشود آرزو کرد: موفق تر باشی. همت و عشقت به شعر -و نگاه مهربانت به اهل شعر و کلا به آدميزاد و بی‌قدر دانستنِ‌آگاهانه يا ناخودآگاهت به قدر و «قيمت» در زندگی مگر قدر وقیمت؛ و قد و قامتِ شعر- راهی جز اين برابرت نخواهد گذاشت. دوستدار تو

ghazaleh

سلام سهراب جون خوشحالم که دوباره وبلاگت را باز کردی شعرت هم خيلی قشنگ بود هميشه به يادتم و هميشه موفق باشی قربان تو :غزال

شهرام عدیلی پور

سلام سهراب جان . شعرت زيباست مثل هميشه و باور کن من هم داشتم می مردم ؛ کمی نه که خيلی و عاقبت اين شعر به دادم رسيد که تازه باهاش به روز شدم و به نو کردن ماه بر بام شدم.