چو مرده ای متحرک به وقتِ غیبِ غروب

***

 

مهاجر شب هجرم صدام بی اثر است

کسی مرا نشناسد که سایه در گذر است

چو مرده ای متحرک به وقتِ غیبِ غروب

کنارِجسمِ خودم روح خسته در گذر است

زمانه قصدِ قصاصِ شمایلِ من داشت

هم آشیانه ی ترسم که چشم بر شرر است

میانِ سیمِ خیابان ز وحشت افسردم

دلم شکسته و نخل امید بی ثمر است

به جز هوای شب و سازِ شبپرستی نیست

هماره صوتِ صدای دریدن و خطر است

عجب مدار که در سر بریدنِ تن سبز

گلوی داس قوی از شرارتِ تبر است

کسی به داغ دلم مرحمی نمی جوید

جفا حقیقتِ تلخِ اصالتِ بشر است

نه شیر بر سرِ سفره نه نور بر لبِ گور

چنین سکوت و شکستی همیشه در ثمر است

/ 9 نظر / 17 بازدید
فاطمه روحی

نام شعر : زیرزمین - اینبار شعری سپید از قاطمه روحی: در روزهایی که رنج ها بیشتر دلیل شعر اند تا شاعرانگی

امیرنعمتی

سلام جناب رحيمي عزيز. با شعر "سزارین" بروزم. اگر حوصله ای بود و فرصتی دست داد بخوان وبه من بگو...

کبوتر ارشدی

با سلام به دیدار از separouk.persianblog.ir دعوت می شوید با سپاس

علی اکبر لطفی

سلام و درود خواندم واستفاده کردم شما را به خواندن دو غزل دعوت می کنم در پناه حق

مهری

درود کمی دور از عادت خود از این شعر لذت بردم.

افسانه

با سلام وعرض ادب وبلاگ جدید گفتگو با شاعران ونویسندگان مصاحبه با شاعره نعیمه طلوعی

کلاغ

دوستش داشتم ...چو مرده ای متحرک به وقتِ غیبِ غروب کنارِجسمِ خودم روح خسته در گذر است ... یاد غزلی از مولانا افتادم : کی شود این روان من ساکن... این چنین ساکن روان که منم

فاطمه روحی

شعر زیبایی بود سهراب عزیز کسی به داغ دلم مرحمی نمی جوید جفا حقیقتِ تلخِ اصالتِ بشر است آوار / سفر - شعرهایی برای کتاب سوم من: پایت را از روی سایه ام بردار با دو سپید عاشقانه به روزم