***

زمان، ماجراها را می جوید<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

خواهش برهنه بیدار می شود

پرچین های تازه را می شوید

 

دیوانه ی فراموشکار

دررختخوابت دراز بکش!

 

آتش مردد است

هماغوشی ی طولانی

حقیقت را مرورمی کند

 

چه قیمت احمقانه ای!

حالا آفتاب جمع می کند و خیالات واهی

 

زمستان یخچال و احساس

پاییز، درون باران شیرین

 

بیرونِ پیاده رو،  تابستان لذت می برد

عشق می ورزد عرق می کند

 

غم در انتظار بوسه ای ست

آهِ مدرن

ابدیت، آهن ربایی ست به قیمت عشق

حافظه ی زیبا، شعر می گرید

و پسر بچه مضطرب است

وقتی قهوه، روح را ملاقات می کند.

 

/ 6 نظر / 23 بازدید
ارش اله وردی

از شعر های اون خانمی که تو مجله شعر ترجمه کردی بازم داری؟شعرهات زبان غالب مهاجرت رو دارن کاش این زبان تثبیت نمی شد.عبدالرضایی هم حتی داره به این زبان نزدیک می شه.اگه تونستی بهم لینک بده و دوست خوبی باش چون مخاطب یک شیزو باید خودش هم شیزو باشه.

ehsan ezzati

زبان خاص خودتان را داريد / شعرتان خوانش های چند باره را می طلبد.....................جايی به روزم / سری بزنيد...

شهبارا

سلام يار قديمی . تنها تنها که نشستی شعر قشنگ برای خودت می گی ؛ دوستان را هم که پاک فراموش کردی. دست ات درد نکنه .

امیر مهاجر

سلام. شعر زیبایی گفته ای سهراب عزیز. امیدوارم خوش باشی و غمی در اطرافت نپلکد.

فریاد ناصری

هماغوشی ی طولانی/حقيقت را مرور می کند/باز هم سر می زنم