مهرداد فلاح

 
 این سهرابی که من می شناسم
خیال مردن ندارد
زخم کهنه اش را بر می دارد
توی کوچه ها وٌ خیابان ها راه می افتد جار می کشد
این طور هاست که عاقبت
رخش را به نام خودش می کند دور بر می دارد

آهای !
مراقب این بچه ها باش
پشت این میدان مدرسه ای ست
که تابستان هم نمی تواند درش را ببندد
بچه ها را دور این دایره آن قدر می چرخانند
که... نقش پدر را از بر می خوانند
روی صحنه
به هر کس که دشنه را دقیق تر بیست می دهند

غصه نخور !
این پرده ای که من می بینم تمامی ندارد
بروم شاهنامه را دوباره بنویسم !

/ 11 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سهراب رحیمی


خيابان را برداشتم 
جای پايت را نيافتم. 
جای لب‌هايت هم نبود. 
سال را دويدم. 
گُريختم 
تا انتهای بيداری. 
نيافتمت. 
در خواب هم نبودی. 
از خواب هم گُريختم. 
 


علی یوسفیان

سلام شايد كمي دير شد اما به راستي براي چه كسي مهم است؟! بياييد با خودمان رو راست باشيم! به هر ترتيب فرتوت براي مرحم نهادن بر زخم نويسنده‌اش باز هم به‌روز شد زخم اينكه "هزار دشمنم ار مي‌كنند قصد هلاك....." تو چرا؟ فرتوت به روز شد. شاد باشيد ياحق

امیرنعمتی

سلام سهراب عزيز. شعري تازه سروده ام. فرصتي اگر همراه شد با احترام به خوانش آن دعوتيد. سپاس

می نا درعلی

برویم شاهنامه را دوباره بنویسیم! عالی بود سر بزنید گرامی.

مهستی محبی

ایکاش می شذ سرود :این پرده ای که ما می بینیم روزی ورق می خورد