هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

KISTA_20-F04-53-DEK052-051212-0032.jpg

دارم به آخرین حرفهایی که چند شب پیش از مرگ علی  بین من و او  و آرش رد و بدل شده بود فکر می کنم. اولش کلی درمورد ساختمان شعر صحبت کردیم و اینکه شعر را از تصویرهای مزاحم خالی کنیم. بعد صحبت کشید به زبان شعرو استقلال شاعر و گریز از زبان بازی و فرم گرایی و توجه به معنا . بعد صحبت شد که شعر باید ساده باشد و عمیق. زیبا باشد و کوتاه. بعد هم راجع به اخلاق صحبت کردیم. اینکه در تنهایی خودبین نباشیم ودر جمع بدبین نباشیم، اینکه شعر برای شاعر باید تزکیه نفس باشد. اینکه هنر باید پالایش بدهد.و هنر باید معرفت ویژه ای را منتقل کند و انسان را از جهان مادی به جهان معنوی پرتاب کند......................
همین دیشب بود که آرش زنگ زد و گفت که علی دیشب سکته قلبی کرده و توی خونه ش مرده. چند لحظه قبلش به آرش زنگ زده بوده و گفته بوده که قلبش درد می کنه. وقتی آرش می رسه بالای سرش، درست مثل این بوده که روزهاست مرده. بدنش یخ زده بوده و چشمهاش باز بوده . همین طور زل زده بوده به سقف آسمان...انگار که منتظر کسی باشه.تو این بیست و سه سال زندگی توی این غربت سوئد، همیشه تنها بود و همیشه چشم براه که کسی بیاد. کسی که هرگز نیومد. یا شایدم اومد و علی رو با خودش برد. علی توی همه ی این سالهای زندگی در خارج نه ازدواج کرد نه تشکیل خانواده داد.نه بچه ای داشت و حتی یک کتاب شعر هم چاپ نکرد، با اینکه اقلا هفته ای یک شعر می نوشت. هم غزل و قصیده هم شعر نو هم نمایشنامه. گه گاه نوشته هاش را برای ما می خوند. اما هیچ وقت چاپ نمی کرد. می گفت می خوام بیشتر کار کنم. می گفت می خوام بیشتر فکر کنم. و با این حساب او رفت و علاقمندان شعرش از خواندن شعرهای او محروم شدن.
چهار شب پیش موقع رفتن از خونه ی علی، یه دفترچه به من داد که شعرها و ترجمه هامو توش بنویسم.حالا این دفتر اینجاس روبروم روی میز و داره به من زل می زنه.شعرهاشو اما ندارم..
فقط یک جمله از اولین شعرش در اولین زمستان سوئد بیادم مونده.....اولین برف زمستان که نشست، بوی تنهایی داد...بوی تاریکی ی شب های بلند....
علی رفت و به زمستان پیوست...به تاریکی ی شبهای بلند...یادش زنده باد...و شعرش که ساده بود و روان مثل خودش....................
یکشنبه ی پیش برای همیشه با علی خداحافظی کردم.  براش شعر خوندم از شاعرای مورد علاقه اش. رو تابوتش گل گذاشتم. به خاک سرد سپردمش و با دستهای خالی به خانه برگشتم.
/ 1 نظر / 33 بازدید
غريبه

علی را عبرت بگیر/نمک نشناس/که راجع به اخلاق صحبت به میان آورده اید /که هنر باید معرفت ویژ ه ای را منتقل کنه /به حرمت آنها که دو کلمه به اندوهان ذهنت افزوده اند/تا چراغ رفاقت را بیاموزی/و در تاریکی راه نروی / لحظه ای خودت را به آزمون بگذار/ زندگی خیلی کوتاست/ دهانت را آب بکش /تا عاشق انسان نباشی /همیشه یک شاعر دست پنجم خواهی ماند/علی را عبرت بگیر /