هم سرايی
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ خرداد ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

 

 

هم سرایی

  پدر و  پسر

 

(این شعر محصول مشترک چهل سالگی من و چهار سالگی پسرم روبین است.)

 

رد پای بنفش

بر روی برف

می دود

مثل خیال تو

که می بارد

بر تصویر جوانی من

ردپای قرمز

می دود

تا به بلبلک قرمز قشنگ برسد

تا کمکی باشد

برای پاهای مانده

در آن طرف دیوار

 

آواز کن تنهایی ی شکستن را

 

باران سبز می بارد

تا صورتکها را بیاویزد

بر صورت یخزده ی ما

باران صورتی.

 

 اين شعر در سال ۲۰۰۱ به هنگامی که روبين چهار سال داشت سروده شد به اين ترتيب که شعر را او شفاها می گفت و من می نوشتم و برايش تکرار می کردم و جای خالی افعال را پر می کردم. بالاخره پس از ساعتها کلنجار رفتن، تبديل شد به اين شعر.


 
کابوس بيداری
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:



بيا
لحظه‌ها را دورِ اين صَحيفه يک‌جوری امضا‌کن ديگر.
نوشتن‌‌و‌انتظار و‌چرخيدنِ عَقربه‌ها گِردِ ويرانه‌های من.
باورکن چيزيم نيست،
فقط دارم کمی می‌ميرم.
حالا تو تشريح کن مرا
اگر نمی‌خواهی تشييع کن مرا
من از سکوت زاده شدم
و از تنهايیِ لحظه‌ها
و لحظه‌های تنها گذشتم
تا خودم را در تو گُم کنم.
دريچه‌های سياه،‌نقطه،‌خط،‌دايره
تکرار می‌شودـ
درها‌و‌ديوارها و صندلی‌ها
به آمدنت چشم دوخته‌اند
از صدا عُبور کن
و در آن سوی زخم، از پُشتِ قرمزهای سوخته پيداکن مرا.‌
يک نفر هر شب در رؤياهای من
خود را دار می‌زند
در پشت گام‌های باران
بر صفحه سفيد باد.